بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 7
نقاش باران
قطره ها به آرامی به شیشه می کوبیدند و زمزمه ترنم باریدن را از پشت قاب شیشه ای پنجره نشانم میدادنددر حالی که به طاقچه پراز خاطره ام تکیه داده بودم قلمم را به روی مشتی کاغذ خط خطی شده رها شده یافتم تمام نگاهم را به شیشه دوخته بودم؛ درپس این پنجره تصویر قطره هایی نمایان می شدند که بعد از اندک نگاهی گذرا به چشمان بارانی ام لیز می خوردند و به قلب تشنه خاک بوسه میزدند؛می شد احساس کرد تقارن آینه ای بود شیشه پنجره و چشمان اشک بارم،
این شده بود تکرار لحظه های من کاش با آنها هم رویا می شدم...تردیدها لحظه ای رهایم نمی ساختند که شاید هجوم قطره ها آنچنان خوش نباشد که مرا به خود آوردپنجره راگشودم قطرها به درون اتاقک تنهایی ام پریدندو همچنان که چهره ی اندوه زده ام را نوازش میکردندبا باران گریه هایم در آمیخته بودندو رایحه ای از لحظات خوش هستی به وجودم هدیه می دادند مدتی چند نگذشته بود که رقص پلکانم تلاشی برای کشانیدنم به خواب باران بود...به راستی که میداند نقش قطره هابر شیشه را فقط نقاش باران می کشد .. بیاد اولین بارش در شهر 2/8/90
اولین روزدبستان بازگرد*شادی آنروزهایم بازگرد*بازگردای خاطرات کودکی برسواراسبهای چوبکی*درسهای سال اول ساده بود آب رابابا به ساراداده بود*مانده درگوشم صدایی چون تگرگ خش خش پاهای بابا روی برگ*همکلاسیهای من یادم کنیدبازهم در کوچه فریادم کنید*کاش هرگززنگ تفریحی نبود جمع بودن بودو تفریقی نبود*ای دبستانی ترین احساس من بازگرداین مشقهاراخط بزن
بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشم!مستم اگرصاحب میخانه نباشم!ای دوست گرجان طلبی آن به توبخشم ازجان چه عزیزتربگوآن به توبخشم(تقدیم به تمام دوستان)
نردبان دلم شکسته است میشودجای من کمی دعا کنی؟یااگرخدااجازه میدهدجای من کمی خداخداکنی؟راستش دلم مثل یک نماز بین راه خسته وشکسته است. میشودبرای بیقراری دلم سفارشی به آن رفیق آشنا خداکنی؟؟؟
ای شلمچه بگو سرخی خورشید سرزمینت ازچیست؟مگرخورشیدرادرتوسربریدندکه آسمانت به رنگ برکه های خون شهیدان است؟
لینک دوستان
اشتراک